تبليغاتX
Gh.S.M.S.Z.S.Gh - پدرم.....
 
Gh.S.M.S.Z.S.Gh
 
 
واحد 10 نگو بگو فتنه, بگو زلزله,هر چی آتیش تو دنیاس زیر سر واحد 10 اییهاس...
 
۴ ساله كه بودم: پدرم قادر بود هر كارى را انجام دهد.
۵ ساله كه بودم: پدرم خيلى چيزها را مى دانست.
۶ ساله كه بودم: پدرم باهوش تر از پدر تو بود.
۸ ساله كه بودم: پدرم همه چيز را هم نمى دانست.
۱۰ ساله كه بودم: حس مى كردم روزهاى جوانى پدرم با روزهاى ما خيلى فرق داشته.
۱۲ ساله كه بودم: «اوه معلومه! پدر خيلى چيزها رو نمى دونه! اون خيلى پير شده.»
۱۴ ساله كه بودم: «به حرف هايش توجه نكن. او امل قديمى است.»
۲۱ ساله كه بودم: «كى؟ اون خداى من!؟ اون كه چيزى نمى دونه.»
۲۵ ساله كه بودم: «پاپا هيچى نمى دونه. البته يه چيزهاى كوچيكى رو مى دونه. هر چى باشه خيلى سنش زياده.»
۳۰ ساله كه بودم: «شايد بهتر باشد از پدرم بپرسم كه نظر او چيست. هرچه باشد او آدم با تجربه اى است.»
۴۰ ساله كه بودم: «عجيب است، پدر چطور قضيه را به اين خوبى رفع و رجوع مى كرد او خيلى عاقل بود و دنيايى تجربه را پشت سر گذرانده بود.»
۵۰ ساله كه بودم: حاضر بودم همه چيزم را بدهم و بتوانم يك دقيقه با او حرف بزنم. چقدر متأسفم كه قدرش را ندانستم.....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:16  توسط Zahra  | 
 
  بالا